|
چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت اگر هر کس به اندازه ی عملکردش صحبت می کرد!!!
|
تابستونو میگم مثلا ۳ ماه بود اما مثل ۳ روز گذشت
دوباره شروع شد اون دردسرهای همیشگی بخون بخون هی بخون
مگه این ۱۲ سال تمو م میشه تازه بعدش هم دانشگاه !!بابا پیر
شدیم! خدا عاقبت هممونو بخیر کنه
خودتون قضاوت کنید
۳ ماه تابستونو با ۹ ماه مدرسه اخه انصافه؟؟؟تازه بیچاره این کنکوری ها که این ۳ ماه هم ندارن
۹ ماه همش بخون شیمی ،ریاضی ،فیزیک ،زیست و بقیه ی درسا بعدش هم نتیجشون
هی چی بگیم....می دونیم شما هم مثل ما نمی خواستین این روزا تموم بشه اما شد کاشکی ما هم مثل کلاس اولی ها
بودیم بیچاره ها چه ذوقی دارن تا صبح خوابشون نمیبره
نمیدونن دارن گرفتار چه چیزایی میشن
خوب فردا روز اوله تا آخرش خدا ختم
به خیر کنه فعلا![]()
آموخته ام :
که اگر در ابتدا موفق نشدم ،با شیوه ای جدیدتر دوباره بکوشم
آموخته ام:
که موفقیت یک تعریف دارد آن هم "باور داشتن موفقیت است "
آموخته ام :
تنها کسی که مرا شاد میکند که می گوید تو مرا شاد کردی
آموخته ام :
که هرگز نباید به هدیه ای که از طر ف کودکی داده می شود نه گفت
آموخته ام :
که گاهی مهربان بودن ،بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام :
که زندگی مثل طاقه پارچه است هر چه به انتها ی آن نزدیک می شود سریعتر می گذرد
دلتنگ می شوم
و بی تاب
فقط،گاهی وقت ها
آنقدر ها هم که انتظارش را داری
بی پروا نیستم
نه
نه
دلتنگی هایم نیز
به اندازه ی آرزوهایم
کوتاه است و بی نشان
تو نگران نباش
به روی خودت هم ،نیاور
لبخند بزن ،لبخند
من پریدن نمی دانم ،نترس 
سال هاست که پرواز را،از یاد برده ام
سال هاست
....
نه چنان دلتنگ می شوم
و
نه چندان هوایی
تو نترس

مومنان مژده مبارک رمضان باز آمد
آن که باشد همه را مونس جان باز آمد
دوستان شهر صیام است عزیزش داریم
حبذا شادی انفاس و روان باز آمد
ماه خیرات و مناجات و تراویح و قیام
پای در بند و غل اهرمنان باز آمد
شب قدری که در آن سخن حق شد نازل
مغتنم دار که آن وقت گران باز آمد
عهد بندیم جوارح زگنه پاک کنیم
فرصت توبه و استغفار کنان باز آمد
توشه ای بهر قیامت به خود آماده کنیم
وقت برداشت از این کشت چنان باز آمد
دوش مرغان سحر جمله صلا در دادند
مژده تان باد که ماه رمضان باز آمد
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازند
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خموشش را در گلویم بفشارد
وخواب خفتگان را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سوکت مرگبارم را
"تا شقایق هست زندگی باید کرد"
خبری از دل پر دردگل یاس نداشت ،باید اینجور نوشت :
هر گلی باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی
اجبارست!!
در سال ۱۹۱۴ آزمایشگاه توماس ادیسون دچار حریق شد.دستگاه هایی که میلیون ها ارزش داشتند و همه ی کاغذهایی که به تحقیقات عمری او مربوط می شدند ،همه سوختند و خاکستر شدند .پسر او چارلز این خبر غمبار را شنید و به جست و جو ی پدر برآمد و او را در حالی که با لذت به رقص شعله ها نگاه می کرد یافت.ادیسون ، چارلز را که دید ،به او گفت :مادرت کجاست؟برو او را پیدا کن و فورا به این جا بیاور .او هرگز چنین منظره دیدنی را مشاهده نخواهد کرد . روز بعد ،ادیسون در حالی که میان خاکستر های امید و آرزو هایش قدم می زد این کاشف ۶۷ ساله گفت :نابودی چقدر منفعت دارد!همه ی اشتباهات ما سوختند و خاکستر شدند ،خدا را شکر !حالا می توانیم شروع کنیم،از سر. لطف خدا بی انتهاست. فقط به چشمانی برای دیدنشان محتاجیم

یکی داد می زند فریادش بوی سکوت میدهد ،یکی سکوت می کند چرا که گوش شنوایی برای فریادش نیست .یکی می گرید ،دیگری قسم می خورد و آن یکی طلب می کند ملتمسانه ،گوشه ی چشمی را .
کودکی می گذرد ،جای پایش بر زمین نمی ماند از فرط بی وزنی .آن طرف تر،خانه ای گرم است و صاحب آن خانه را هیچ باکی نیست که دخترک همسایه ،سرما خورده است . امروز از کنار دیوار کاهگلی دلواپسی گذشتم ،بوی گل تا عمق جانم نفوذ کرد شاید بهترین رایحه ای بود که تابحال استشمام کرده بودم .
میگویند از کاه ،کوه می سازند ولی من از آن خانه ای ساختم محکم تر از کوه .دیوار کاهگلی دلواپسی من آنقدر محکم است که هیچ زمین لرزه ای آن را نخواهد لرزاند.در کنار چهار چوب درب این دیوار ،موشی خانه کرده است که هر روز دلواپسی ام را می جود ،تا رشد کند ،بزرگ شود تا طاعون ،تا مرگ سیاه.
امروز به پستوی خانه ی کاهگلی ام سرکی کشیدم ،بو ی تعفن می داد ،مثل اینکه چیزی در آنجا گندیده بود ،لاشه بود یا پسماند زندگی ؟!نمی دانم ،نمی بینم . کورمال ،کورمال جلو رفتم ،رسیدم به یک حنجره ی دردناک که آهسته می سرود:
سبحانک یا عدالت
یک روز تابستان،سبزه به سایه ی درخت نارون گفت :«مدام این سو آن سو می روی و آرامشم را به هم می زنی »
و سایه پاسخ داد :«من نه،من نه به آسمان نگاه کن ،،درختی هست که میان زمین و خورشید ،در باد به شرق و غرب حرکت می کند.»
و سبزه به بالا نگاه کرد و برای اولین بار درخت را دید و با خود گفت:«عجب ،نگاه کن سبزه ای بزرگتر از من هم هست.»
و بعد ساکت شد.
«جبران خلیل جبران»

مرد دیر وقت ، از کار به خانه برگشت ،دم در پسر پنج ساله اش در انتظار او بود :
ـ سلام بابا یک سوال از شما بپرسم؟
ـ بله حتما چه سوالی؟
ـ بابا !شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی میکنی؟
ـ فقط می خواهم بدانم!
ـ اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم : ۲۰دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آهی کشید .بعد به مرد نگاه کرد و گفت : میشود به من ۱۰ دلار قرض بدهید ؟مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی .سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقتش رفت و در را بست.مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده است به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش در خواست پول کند.مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد:
ـخوابی پسرم؟
ـنه پدر بیدارم.
ـمن فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کردم امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید ،و فریاد زد :متشکرم بابا!بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده درآورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولوخودش هم پول داشته ،دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچو لو پاسخ داد:برای اینکه پولم کافی نبود،ولی من حالا ۲۰ دلار دارم .آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید ؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!
برای دیدن این فرمول بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.

خواهر کوچکم از من پرسید؟
من به او خندیدم...
کمی آزرده و حیرت زده باز گفت
روی دیوار درختان دیدم!
باز هم خندیدم
او حیرت زده باز پرسید:
من خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد
من آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
او را در آغوش گرفتم و بوسیدم با خود گفتم :
وقتی که غم درد سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد!
