|
چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت اگر هر کس به اندازه ی عملکردش صحبت می کرد!!!
|
من به جنگ سیاهی میروم
گهواره های خسته
از کشاکش رفت و آمد ها
باز ایستاده اند
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند
فریاد های عاصی آذرخش
هنگامی که تگرگ
دربطن بی قرار ابر
نطفه می بندد
و درد خاموش وار تاک
هنگامی که غوره ی خرد
در انتهای شاخ ساز
طولانی پیچ پیچ جوانه می زد
فریاد من هم گریز از درد بود
چرا که من وحشت انگیز ترین شب های آفتاب را
به دعایی نومیدوار کننده طلب کرده ام!!!
ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار می شنوید!!!
پس از این جز سکوتی نخواهم گفت.
و شما:
ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید!!!
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما:
ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...
پس از این مرا کمتر خواهید دید!!!
و همسایه هایی...
پسر همسایه مدام با صدای بلند با تلفن صحبت می کند
و دختر همسایه با صدای بلند تلویزیون نگاه می کند
و نوه هابی همسایه با صدای بلند بازی میکنند
در چند قدمی چهار دیواری ام برجی می سازند
و چند قدم آن طرف تر ازدحام و جنجالی دیگر...
و من در این شلوغی و هیاهو
تنها در چهار دیواری ام
به دنبال خود می گردم
که مدتی است نا پیدا ست
انگار سالیان است که نیست!
مدت ها گذشت تا دوباره در کنج خلوتم یافتمش!
ووقتی که خدا را حس کردم دیگر خود را فراموش کردم !
و حالا خدا در چهار دیواری من حضور دارد
با من
منی که دیگر "من" نیست
من یک چهار دیواری دارم