تبليغاتX
تلاطم
چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت اگر هر کس به اندازه ی عملکردش صحبت می کرد!!!
آخرین جرعه این جام
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ 
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

از قطره پرسیدند 

                       آرزویت چیست؟         

گفت به هم پیو ستن و جویبار شدن

از جویبار پرسیدند

                        آرزویت چیست؟                            

گفت :به هم پیوستن و رود شدن

رود را پرسیدند

                         آرزویت چیست؟

گفت به هم پیوستن و دریا شدن

دریا را پرسیدند

                       آرزویت چیست ؟

گفت هیچ...!!!

ولی کاش قطره شبنمی بودم در کنار گلی بی خبر از همه جا...!!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط میترا و مهسا  | 

مهربانم ،ای خوب!

یاد قلبت باشد،یک نفر  هست که این جا

بین آدم هایی ،که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها ،به تو می اندیشد

و کمی،

دلش از دوری تو دلگیر است ...

مهربانم ،ای خوب!

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است،

زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ،به سلامت باشی

ودلت همواره ،محو شادی  و تبسم باشد...

مهربانم،ای خوب!یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که دنیایش را ،

همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو،

پیوند زده

ودلش می خواهد،لحظه ها را با تو ،به خدا بسپارد...

مهربانم ،ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک وتنها،باتو

پر اندیشه و شعر است و شعور !

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار ،یاد قلبت باشد،

یک نفر هست که با تو ،به خداوند جهان نزدیک است

وبه یادت ،هر صبح ،گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش ،راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط میترا و مهسا  |